گاهی اوقات نباید بشکنی، چون…

«گاهی اوقات نباید بشکنی، چون خیلی‌ها به تو تکیه کرده‌اند»

شاید در مقاطعی از زندگی خودت باشی و خودت، انسان های زیادی تو را نمی‌شناسد. کسی با تو کاری ندارد و روی تو حسابی باز نکرده است.

در این‌گونه شرایط شاید بتوانی هر رفتاری که دوست داری انجام دهی و آن‌چنان پاسخگو و مسئول نباشی.

اما بعضی وقت ها، مثل یک درخت که قد می کشد و شاخه هایش از دیوار باغ بیرون می زند و تمام عابران از دیدن آن لذت می برند، تو هم رشد می کنی و دیده می‌شوی. و آن زمان است که کم کم انسان هایی بر سر راهت قرار می گیرند و روی تو حساب می‌کنند.

اصولاً آدم‌ها به دلیل این که در زندگی خود با ضربه‌هایی روبرو شده اند، یا با مشکلات و مسائلی دست‌وپنجه نرم می‌کنند که شاید خودشان برای آن راه‌حلی ندارند، همیشه دنبال یک نفر می‌گردند که بتوانند این  بار را با او تقسیم کنند و به او بگویند و از او کمک بخواهند.

 و زمانی که تو را می‌بینند که در قالب یک مربی یا کوچ معنوی در مقابل آن‌ها قرار می گیری، روی تو و قدرت و توانایی‌ات حساب می کنند.

حتی بعضی وقت ها حرفشان را به تو نمی‌زنند، یا از مشکلاتشان نمی گویند، اما همین‌که می‌دانند هستی، خودش یک دلگرمی  بزرگ برای آن‌هاست.

خودِ من بارها و بارها در زندگی به این نقطه رسیده‌ام. به نقطه‌ای که بار روی دوشم خیلی سنگین شده، احساس تنهایی زیادی کرده‌ام و در آن شرایط همین‌که احساس کرده‌ام یک نفر هست، یک دوست، یک استاد، یک نفر که بیشتر از من می‌داند، بهتر از من بلد است، قبل از من این مسیر را طی کرده است، دلم قرص می شود. حتی اگر با او حرف نزنم و مسئله‌ام را به او نگویم.

ذهن ما در شرایط خاصی به دنبال امنیت می‌گردد و آن شرایط زمانی است که ضربه‌هایی به انسان وارد می شود، حالا چه از طریق یک انسان یا گردش روزگار و یا…. در آن لحظه  ذهن انسان حالتی مثل سقوط را تجربه می‌کند.

آن سقوط به معنای ترس از دست دادن چیزی ست. مثل از دست دادن اعتبار، از دست دادن یک دوست، یک عشق، پول و ثروت، قدرت و ……

و زمانی که به انسان حس سقوط دست می دهد، دوست دارد در آن شرایط به چیزی چنگ بزند.

هرچند در این شرایط بهترین و بزرگ‌ترین ریسمانی که می‌توانی به آن چنگ بزنی، مبداء اصلی این هستی یعنی خداوند است. اما گاهی اوقات به دلیل فاصله‌ی زیاد تو با او، یا به این دلیل که نمی‌دانی با زندگی ات چه می‌کند، یا نمی‌دانی دقیقاً کجای زندگی ات ایستاده است، نمی‌توانی مستقیماً به سراغش بروی و از او کمک بگیری؛ در این‌گونه شرایط است که یاد یکی از این کوچ‌ها و مربی‌هایی که شاید قبلا دیده ای و او را می شناسی می‌افتی.

در این زمان یا تصمیم می‌گیری که مسئله‌ات را به او بگویی، یا نه؛ حتی فکر کردن به او هم می‌تواند باعث دلگرمی تو شود.

همین ‌که حس کنی هست، در یک‌گوشه‌ی این دنیا حضور دارد،  ته دلت قرص می‌شود که او هست، پس من می‌توانم به او تکیه دهم، پس اوضاع آن قدر ها هم که فکر می کنم بد نیست.

شاید بتوان گفت این نوع تکیه دادن حسی است. تو با تمام وجودت به یک نفر که می‌دانی از تو بیشتر و بهتر می‌داند و از تو چند قدم جلوتر است تکیه می‌کنی.

تا این جای کار همه چیز عالی ست…

اما اگر خودت در چنین قالبی قرار داشته باشی و مربی و کوچ و استاد باشی و کسی باشی که انسان ها به تو تکیه می‌کنند، کمی شرایط سخت‌تر می‌شود. در این مواقع است که جمله ی بالا مصداق پیدا می کند: «گاهی اوقات نباید بشکنی، چون خیلی‌ها به تو تکیه کرده‌اند»

شاید تا قبل از این‌که کسی به تو تکیه کند، راحت‌تر بودی. خیلی کارها را انجام می‌دادی، حس‌های آزادانه ای داشتی، راحت تر کم می‌آوردی! زودتر خسته می‌شدی.

اما وقتی‌که یک مرحله به بالاتر می‌روی و خودت تبدیل به یک کوچ و مربی می‌شوی، به‌راحتی نباید بشکنی، چون می‌دانی با شکستنت کسانی که به تو تکیه داده اند هم می‌شکنند.

کسانی هستند که نگاهشان به توست. روی بودنت، حست، موجت، کلامت حساب کرده اند و تو برای آن ها می‌شوی یک الگو، یک اسطوره.

هرچند تمام کسانی که به سراغ تو می‌آیند، بعد از گذشت مدتی که خودشان قوی‌تر شدند و خیلی چیزها را آموختند، کم کم ارتباطشان با خالق بهتر می‌شود، سیم اتصالی‌شان با منشأ وصل می‌شوند، یاد می‌گیرند که روی پای خود بایستند و به خودشان و توانایی‌هایشان تکیه کنند و چه‌بسا، خودشان به جایگاه کوچ و مربی برسند.

اما تا آن روز و تا آن زمان، تو مسئولی. حتی اگر یک نفر روی تو حساب کرده باشد.

تو باید قهرمان او باقی بمانی.

بله. اگر مسیر را درست طی کنی، در ادامه به نقطه‌ای می‌رسی که خداوند روی تو حساب می‌کند و انسان‌هایی را در مسیرت قرار می‌دهد؛ شاید تعداد آن‌ها خیلی کم باشد، و تو به‌صورت رسمی یا غیررسمی مربی و کوچ آن‌ها باشی. اگر نتوانی رسالت خود را به خوبی انجام دهی، در برابر خداوند پاسخگو و مسئول خواهی بود.

اما نکته‌ی جالبی که وجود دارد این است که اگر سعی کنی نشکنی، همان‌هایی که به تو تکیه کرده‌اند، به تو قدرت می‌دهند.

شاید گاهی  این سوال برای تو پیش بیاید که من هنوز خودم با مسائل و مشکلاتی درگیرم، و اگر قرار باشد مربی و کوچ معنوی انسان هایی باشم که آن ها هم درگیر مسائل و مشکلات خودشان هستند، این گونه که بار روی دوشم دو چندان می شود.

اما من به تو می‌گویم که اصلا این گونه نیست!

مشکلات تو هرگز دو برابر نمی‌شود؛ چون تو از تکیه‌ی آن‌ها به خودت قدرتی مضاعف می گیری.

همان جوانه‌های کوچکی که به تو تکیه کرده‌اند، تک‌تک آن‌ها به تو قدرت می‌دهند.

اما یک شرط دارد و  آن  شرط  این است که وظیفه ات را به درستی انجام دهی!

وقتی یک نفر به تو تکیه می کند، یعنی این که تو مسئول هستی، مسئول این‌که نگذاری امید در قلب او بمیرد و از حرکت متوقف شود و اگر تو بتوانی از پس کوچینگ همین یک نفر برآیی و رسالتت را به‌درستی انجام دهی و متعهدانه در این مسیر پیش بروی، همان کسی که به تو تکیه داده بود، با خوب شدن حس و حالش، به تو قدرت و توان مضاعفی می‌دهد و این شگفت انگیز است.

و تو هر چه‌بهترعمل کنی، متعهدانه و دیوانه وار پیش بروی، تعداد این حس‌ها و امواج خوب در زندگی تو بیشتر می شود و به همان میزان هم قدرت و توان تو افزایش پیدا می‌کند.

و حالا تو می‌توانی از قدرت آن‌ها نیرو بگیری و هم به خودشان کمک کنی و هم از آن نیرو و ثمر برای حل مشکلات خودت‌ استفاده کنی.

پس سعی کن رسالتت را به‌خوبی انجام دهی.

البته کوچ‌های حرفه‌ای ویژگی‌های خوب زیادی دارند که در مطالب آینده به آن‌ها اشاره خواهم کرد.

اما این را بدان که اگر این مسیر را درست پیش بروی، خیر و برکتی به قدم‌ها، دستان و کلام تو داده می‌شود که خودت هم باور نمی‌کنی.

توانی و دانشی کسب می‌کنی، راه‌هایی برای تو باز می‌شود، با انسان‌های جدیدی آشنا می‌شوی و به‌کل وارد دنیای تازه‌ای می‌شوی که حیرت انگیز است.

دنیای کوچینگ و مربی‌گری، برای خودش عالمی دارد، سراسر عشق است و شگفتی.

گویی دنیای تو بزرگ‌تر می‌شود، شاید تا پیش از این تنها خودت را می‌دیدی، اما از الآن به بعد، می‌توانی انسان های دیگر را هم ببینی.

و زمانی که می توانی باری از دوش کسی بر‌داری، نگاه می‌کنی و می‌بینی که انگار خودت هم سبک‌تر و آرام‌تر شده‌ای، از قدرت او تو هم قدرت گرفته‌ای.

حالا می‌توانی قوی‌تر پیش بروی.

شاید خیلی‌ها بگویند چه لزومی دارد که من وارد دنیای کوچینگ شوم، یا بگویند این مسیر سختی است و من نمی‌خواهم وارد این مسیر شوم.

درست است؛ تو حق انتخاب داری.

تو می‌توانی هیچ‌وقت وارد این حیطه نشوی، هیچ‌وقت مربی انسان‌ها نشوی، هیچ‌وقت  آموخته هایت را در اختیار دیگران قرار ندهی، چیزی ننویسی که حال دل کسی را خوب کند، از توانی که داری استفاده نکنی، خودت باشی و خودت!

هیچ اشکالی ندارد… تو مجبور به انجام آن نیستی.

اما اگر تصمیم گرفتی که وارد این حیطه ‌شوی، می‌بینی که درِ یک دنیای جدید به روی تو بازشده است، دنیایی سرشار از صلح و آرامش.

هر آدمی که وارد دنیای تو می‌شود، با خود یک جهان تجربه های گرانبها می‌آورد و تو به‌عنوان یک کوچ، وظیفه‌ی هدایت او را بر عهده‌داری و اگر بتوانی این کار را به زیباترین شکل ممکن انجام دهی، از او قدرت می‌گیری.

اگر دست به قلم شدی و چیزی نوشتی، نوشته‌های تو به هر کجا که برود، روی هرکسی که اثر بگذارد، تو هم اثرش را احساس خواهی کرد.

اما انتخاب با خود است، می‌توانی یک نهال کوچک، در گوشه ی کوچک یک باغ، باقی بمانی و در دنیای خودت زندگی کنی. یا نه قد بکشی و سر به آسمان بسایی و دنیای بزرگ‌تری را تجربه کنی.

وارد شدن به این دنیا، مثل هر کار و هر حرفه‌ای، قوانین خاص خودش را می‌طلبد.

مربی‌گری و کوچینگ معنوی، نیاز به تجربه و دانش و علم زیادی دارد، اما هر آدمی که عاشق باشد می‌تواند وارد این مسیر شود.

در واقع شرط اول برای کوچینگ یا مربی معنوی شدن، عاشق بودن است.

باز هم برایت می نویسم….

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *