چرا گاهی اوقات خودم را دوست ندارم؟!

واژه‌ها و کلمه‌ها هرگز به ما خیانت نمی‌کنند، ما هر طوری که بخواهیم می‌توانیم به آن‌ها شکل بدهیم. می‌توانیم از آن‌ها برای رساندن پیام مان به گوش انسانی استفاده کنیم، یا برون‌ریزی ذهنی، یا معلم اخلاق شدن برای دیگران!

حتی می‌توانیم انتخاب کنیم که از آن‌ها در جهت مثبت یا منفی استفاده کنیم. اگر فقط وقتی غمگینیم به سراغ واژه‌ها برویم، نوشتن برای ما مساوی ست با غم و درد و ناخودآگاه هر وقت دست‌به‌قلم می‌شویم، غم عالم و آدم به یادمان می‌آید، اما اگر در لحظات شادی و شوق به سراغ واژه‌ها برویم، آن‌وقت است که نوشتن برایمان لذت‌بخش می‌شود.

خلاصه این‌که یک عالم واژه در اختیار ماست و ما می‌توانیم با آن‌ها هر کاری دوست داریم بکنیم، مثل کوزه‌گری که خاک و آب را با هم مخلوط می‌کند و آن‌قدر آن‌ها را می‌چرخاند و با ظرافت دستش را به سر و روی آن‌ها می‌کشد تا در نهایت یک کوزه‌ی زیبا بیافریند.

اما اگر روزی کلمه‌ها هم نتوانند احساست را بیان کنند، اینجاست که می‌فهمی چقدر تنهایی. می‌فهمی آن‌قدر نقاب بر چهره زده و نقش بازی کرده‌ای که حتی موقع نوشتن هم خودت نیستی!

مگر آدم جز هنگام نوشتن، چه زمان دیگری می‌تواند با خود صادق باشد؟

اما به ‌راستی چرا ما انسان‌ها چهره‌ی خود را پشت پرده پنهان می‌کنیم؟

آیا این کار به این معنا نیست که تو خود را تمام و کمال دوست نداری؟ و اگر انسان نتواند عشقی تمام و کمال به خود داشته باشد، مطمئناً نمی‌تواند هستی و انسان‌ها را هم دوست داشته باشد. اگر نتواند خود را با تمام ضعف‌هایش دوست بدارد، نمی‌تواند انسان‌ها را هم با ضعف‌هایشان بپذیرد.

تو انسانی هستی با ویژگی‌های مثبت، با ایرادات و اشکالات گوناگون، با اشتباهاتی که فقط منحصر به خودش است و هیچ‌کس دیگری انجامشان نداده، با تجربیاتی که فقط او دارد، یا مسیری که فقط قرار است تو بروی.

آیا این زیبا نیست؟

وقتی نقاب به چهره‌ات می‌زنی، یعنی آن بخش دیگر وجودت را دوست نداری، درحالی‌که آن بخش هم جزئی از وجود توست، نیازی به انکارش نیست.

اصلاً به نظر من خودِ واقعی تو همان است ‌که داد می‌زند، همان‌که ناامید می‌شود، همان‌که کارهایی انجام می‌دهد و پشیمان می‌شود، همان‌که حسود است، همان‌که گاهی تنبل می‌شود، نه این انسانی که ساخته‌ای و حتی خودت هم او را نمی شناسی!

مگر مردم همیشه نشسته‌اند و برای ما دست می‌زنند؟ آیا این‌قدر وقت آزاد دارند؟ اصلاً برایشان مهم است؟

در نهایت خودت می‌مانی و خودت؛ و سرانجام یک روز متوجه می‌شوی چارۀ تنهایی این است که خودت را با همه‌ی خوبی‌ها و بدی‌هایت دوست داشته باشی.

تا خودت و آن بخش تاریک وجودت را نبینی و آن را دوست نداشته باشی، نمی‌توانی تغییرش دهی.

اصولاً آدم‌ها چیزهایی که دوست ندارند و از آن متنفر هستند را هرگز نمی‌توانند تغییر دهند.

برای تغییر هر وضعیت و شرایطی در زندگی، برای تغییر هر حس و حال و افکاری در درونمان، اول باید آن را پیدا کنیم، بعد بی‌نهایت دوستش داشته باشیم، آن زمان است که قدرت تغییر آن را پیدا می‌کنیم.

به‌راستی‌که من لیلایی که عصبانی می‌شود، داد می‌زند، حسود می‌شود، لجبازی می‌کند، گاهی تنبل و کمال‌گراست را خیلی دوست دارم.

آن‌قدر دوستش دارم که حاضرم با همه‌ی این خصوصیات، او را برای همه‌ی عمر در کنار خودم داشته باشم تا آرام‌آرام خودش به نقطه ضعف‌هایش پی ببرد و آن‌ها را درست کند.

راستی آیا تو هم خودت را دوست داری؟

4 Comments

  1. سلام
    وقتتون بخیر
    ممنون بابت مطالب خوبتون
    شاد و موفق باشید

    1. ممنونم به خاطر نگاهتون….

  2. با سلام و تشکر ار محتواتون
    به نظر من یه موقع هایی نقاب زدن خیلی خوبه ولی در حالت پیشفرض آدم اگه خودش باشه بهتره.
    کسی هم اگه خودشو دوست نداشه قطعاً اعتماد به نفس نداره

    1. سپاس از شما و ممنونم که دیدگاه خودتونو مطرح کردید.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *