عشق نقطه نیست، ویرگول است.

او  تمام مدت سعی داشت خود را طبیعی جلوه دهد و اجازه ندهد که دوستش از آشفتگی روح و ذهن او با خبر شود.  از رستوران و غذاهایش تعریف کرد، از کلاس ورزشی اش و کار  روزانه اش.

بعد از پایان حرف هایش، دوستش به او نزدیک شد و گفت:  مدتی هست که با هم بوده ایم، هنوز تو را خوب نمی شناسم؛ نمی دانم چه هستی؟ اما می دانم چه نیستی! و تو تمام روز خودت نبودی!

این جمله قسمتی از کتاب پائولوکوئیلو بود که این روزها مشغول مطالعه ی آن هستم.

من نیز بارها و بارها به این موضوع فکر کرده ام. این که چه هستم و چه نیستم؟ این که چه زمان هایی خودم هستم و چه وقت هایی نقاب بر چهره دارم؟

و سوال مهم تر این که، آیا من همینم که هستم!؟

اگر در این شهر و در این کشور به دنیا نیامده بودم، آیا باز  هم همین شیوه ی زندگی را  در  پیش می گرفتم؟  اگر این  بستر  نبود  آیا  باز همین می شدم که الان هستم؟

مطمئناً جواب خیر است. چرا که بستر و جامعه و خانواده، روی شکل گیری شخصیت و هویت ما تاثیر بسزایی دارند.

شاید در هر جای دنیا  و در هر جایگاهی که باشیم، در  هر محیطی که در آن رشد کرده باشیم، نتوانیم گذشته ی خود و بستری که در آن رشد کرده ایم را تغییر دهیم، نمی توانیم آن ها را نادیده بگیریم و کنار بگذاریم. اما آن چه  من می دانم این است که ما می توانیم از آن چه که هستیم بهتر، قوی تر، عاشق تر، عاقل تر  و  مومن تر باشیم.

من، می توانم لیلا تر  از  این باشم!

هر چند  این «تر» که به ادامه ی اسمم اضافه کرده ام، «تری» نیست که بخواهد مرا به سوی منیت و خود بزرگ بینی و کمال گرایی سوق دهد. نه…!  لیلاتر  از  آنچه الان و در این لحظه هستم. فقط برای این که بتوانم خود را پیدا کنم و با منِ حقیقی ام آشنا شوم.

چرا که هر انسانی یک وجود حقیقی دارد.  وجودی که به منشاء اصلی وصل است، و آن وجودِ متصل، پر از  عشق، محبت و تمام حس های زیبای دنیاست.  اما در زندگی زمینی و مادی، با بستری که برای رشد او فراهم شده و با انسان هایی که بر سر راه او قرار گرفتند آرام آرام  از  آن خود حقیقی اش فاصله می گیرد.

گاهی اوقات دیدن  یک بدی از آدم ها، باعث می شود که از خوبی کردن پرهیز کنی.

شاید تمام  ضربه هایی که از  انسان ها خورده ای تو را از خوب بودن پشیمان کرده باشد  و تمام این اتفاقات باعث شکل گیری باور ها و هویت تو شود.

و این در حالی است که شاید ندانی هویت اصلی تو چیست؟ در اصل که هستی و کجا هستی؟ مسیرت چیست؟ قرار است به چه نقطه ای برسی؟

شاید امروز هیچ کدام از این ها روشن نباشد، اما تنها چیزی که می دانم این است که تو می توانی بهتر از این باشی.

نامت چیست؟ هر چه که هست از آن به تری، پاک تری، عاشق تری، مهربان تری.

تو آنی نیستی که می اندیشی، تو آنی هستی که “او” می داند.

شاید تنها خدا می داند چقدر عشق در قلب تو نهفته است. که گرد  و  غبار  روزگار، بدی هایی که به چشمت دیده ای، حرف هایی که با گوشت شنیده ای، اتفاقاتی که برای تو افتاده، روی آن را  پوشانده است.

نام این سایت را «دمی لیلاتر از این باش» انتخاب کرده ام، تا در این مسیری که در حال حرکت به سوی لیلا تر شدنم، تو هم با من بیایی برای  «…..تر شدن» در جهت خیر و سازندگی و صلح و آرامش و  عشقــــــــ.

چند روز  قبل جمله ی زیبایی از  استاد عزیزم شاهین کلانتری خواندم:

« عشق نقطه نیست، ویرگول است.»

نتوانستم از آن ساده گذر کنم، ساعت ها در مورد آن فکر کردم. مطمئناً هر کسی برداشت و تفسیر خودش را از این جمله دارد، اما برداشت من این است که:

عشق همیشه پیروز است.

عشق همیشه ادامه می دهد.

عشق هیچ وقت شکست نمی خورد. حتی اگر ظاهر اوضاع این گونه نشان دهد.

عشق هیچ وقت نقطه نمی گذارد، هیچ وقت تمام نمی کند، هیچ وقت به پایان نمی رسد، عشق همیشه هست. شاید شکل ها و قالب های آن عوض شود، اما همیشه هست و بزرگ ترین ویرگول زندگی ماست.

اگر زمین خوردیم، اگر  زخمی شدیم،  باز هم ادامه می دهیم، چون عشق هست.

شاید نفرت، بی تفاوتی و نادیده گرفتن انسان ها نقطه باشد، اما عشق هرگز نقطه نیست.

عشق ادامه می دهد.

نفرت نقطه ی پایانی دارد، یک روز و یک جایی تمام می شود، بی تفاوتی و نادیده گرفتن آدم ها هم همین طور.

تمام آن هایی که با بمب و موشک و تفنگ  به جان انسان های دیگر می افتند، آن هایی که می کُشند، می بَرند، می دزدند…. همه و همه نقطه ی پایانی دارند. اما عشق تمامی ندارد، چون جهان با عشق ساخته شده است.

روبروی عشق نقطه گذاشته ای؟ آن را به پایان رسانده ای؟ مگر می شود؟ مگر می توانی؟

عشق ویرگول است، چون تو باید ادامه دهی.

عشق ویرگول است، چون خدا عشق است، چون خدا خوبی ست.

ویرگول یعنی عشق می ورزی، ضربه می خوری، و یک لحظه مکث می کنی.

ویرگول جلوی سرعت تو را می گیرد، به تو می گوید باید گاهی اوقات صبر کنی، برای تمام ادعاهایی که داری امتحان شوی، و بعد دوباره  ادامه دهی.

اگر در مسیر زندگی تصمیم گرفتی با وجود تمام زخم هایی که از آدم ها خورده ای، با وجود تمام بدی ها و نامردمی ها، باز هم عشق بورزی، یعنی ویرگول. “ویرگول عشق”.

اما اگر تصمیم گرفتی تو هم مثل آن ها و از جنس آن ها باشی، بدان که اینجا عشق نیست، بلکه نفرت است که برای تو نقطه می گذارد.”نقطه ی پایان”

گاهی اوقات نباید همرنگ جماعت شد، نباید مقابله به مثل کرد، گاهی اوقات باید بخشید و گذشت.

معنی بخشش این نیست که اجازه دهیم حقمان را بخورند، سکوت کنیم و اجازه دهیم از خوبی هایمان سوء استفاده کنند، نه. گاهی اوقات لازم است از بعضی از  انسان ها عبور کنیم، بعضی ها را از زندگی مان کنار بگذریم، اما با عشق.

کسی که بدی می کند، در جهنمی که برای خود ساخته زندگی می کند، دیگر نیازی نیست، در جهنم او آتش ببری ، هیزم بریزی. تو به آن منشاء اصلی وصلی و هدفت عشق ورزیدن است.

زمین خورده ای؟ باز بلند شو،  ادامه بده، باز عاشق شو.

تو به سوی چیزی می روی که تو را به خالق نزدیک کند و اگر  هر چه تو را  از  او  دور  کند، از  آن بگذر، چرا که سر منشاء حرکتت تنها عشق است و بس.

باز هم برایت می نوسیم…..

لیلاتر از این باش…!

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *