رگه هایی از طلا، در میان هزاره ها

تقریباً 6 ماهی ست که شاگرد مدرسه‌ی نویسندگی هستم و در طول این مدت آموخته‌ها و تجربیات نابی کسب کرده‌ام که شاید در هیچ جای دیگری نمی‌توانستم آن‌ها را به دست آورم.

یکی از این تجربیات بی‌نظیر نوشتن «هزار کلمه» در روز است.

به این شکل که هرروز (ترجیحاً در ساعات مشخصی) در یک صفحه ی word شروع به نوشتن می‌کنی، آن‌هم بی‌وقفه و بدون مکث. بدون این‌که به عقب برگردی و نوشته‌هایت را بخوانی یا آن ها را ویرایش کنی و تا زمانی که تعداد کلماتت 1000 تا نشده باشند دست از نوشتن برنداری.

باید بگویم انجام این کار در روزهای اول بسیار سخت بود، اما در ادامه آن‌چنان لذت‌بخش شد که هرگز دوست ندارم از انجام آن دست بکشم و این کار، یکی از کارهای روتین و روزمره‌ام شده که آن را با اشتیاق فراوان انجام می‌دهم.

همیشه دوست داشتم در نوشتن جملات کوتاه، مهارتی کسب کنم، اما به نظرم کار بسیار سختی بود و از عهده‌ی آن برنمی‌آمدم.

امروز فرصتی دست داد تا هزار کلمه‌ی هفته‌ها و ماه های پیشین خود که آن را «هزاره‌ها» نام نهاده‌ام، مرور کنم.

وقتی‌ به خواندن آن‌ها مشغول بودم، به این نتیجه رسیدم که در ادامه و با تمرین بیشتر، این جملات می‌توانند مرا به آرزوی دیرینه‌ ام که نوشتن جملات کوتاه و قصار است برسانند.

و تصمیم گرفتم جملات کوتاهی از میان هزاره‌های اسفند 96 تا خرداد 97 را استخراج کرده و اینجا بنویسم؛ و هر هفته به‌صورت منظم این کار را انجام دهم تا به رگه های طلایی از جملات کوتاه برسم.

نکته‌ی مهم: برای این‌که احساسِ من حین نوشتن این جملات به شما هم منتقل شود، آن‌ها را بدون هیچ ویرایشی و با همان زبان عامیانه‌ای که نوشته‌ بودم، در اینجا قرار می‌دهم. امیدوارم شما هم از خواندن آن ها لذت ببرید:

================================================================================

  • مثل یکی از نویسندگان که تا قلم به دست می‌گرفت می‌گفت “بسیار مشتاقم بدانم که چه می‌نویسم“، من هم دقیقاً از الآن و روزهای آینده بسیار مشتاقم بدونم که قراره چی بنویسم.

 

  • چقدر جالبه که با رشد آگاهیِ تو، کم‌کم آدمای قدیمی تو رو ترک می‌کنن و آدمای جدید از راه میرسن.

 

  • من مطمئنم پای تمام دل‌شکستگی‌هات وایمیستی و اون ها رو تاب میاری، تا  آدمایی که چشم امیدشون به توئه نشکنن.

 

  • دستان خدا رو بگیر و برو جلو.

 

  • تو به فکر ویران کردن من و من به فکر ساختن توأم.

 

  • کی گفته زلالی و پاکی و خوش‌قلبی برابر با بی پولیه؟ چه کسی این فرمول رو نوشته؟ بیاد به من توضیح بده.

 

  • من سال‌های سال با این باور غلط زندگی کردم، بدون این‌که بدونم اشتباهه! بدون این‌که حتی لحظه‌ای بهش شک کنم!

 

  • شعار همیشگی من همینه: هرگز شرمنده‌ی قلبم نمیشم.

 

  • انگار سرنوشت من و این قلم باهم عجین شده و قراره تا ابد همراه و همقدم هم باشیم.

 

  • خدا به‌موقع میرسه.

 

  • اون چیزی که اهمیت داره اینه که تو شروع به نوشتن کنی و در نوشتن راه خودت رو پیدا کنی

 

  • یه بازنده خودش می دونه که بازنده ست، پس هر چی هم ادا در بیاره و نقاب بزنه، به خودش که نمی تونه دروغ بگه! می تونه؟

 

  • اینجا، پشت این کیبورد، روح حقیقی من نشسته، همون روحی که قراره من رو به خالق عشق یا منشأ هستی وصل کنه.

 

  • شاهین؛ معلم عاشقی که برای نشستن سر کلاسش باید زیاد بخونی و زیاد بنویسی.

 

  • برای کمک گرفتن از انسان‌های دیگه جسور باشیم، جرات داشته باشیم، وقت بذاریم و بریم دنبال کمک. براش پول خرج کنیم، بهش اهمیت بدیم، مگه ما چند بار به دنیا میایم؟

 

  • موقع نوشتن به خودم فرصت اشتباه میدم. بذار نقص داشته باشم، بذار اشتباه کنم. تا وقتی اشتباه نکنم که برنمی‌گردم اون ها رو درست کنم. درسته که همیشه گفتن اشتباه و شکست چیز خوبی نیست، اما فقط خدا می دونه من از شکست ها و اشتباهاتم تا الآن چقدر درس گرفتم.

 

  • اگه قرار بود خدا یک کتاب دیگه نازل کنه، این بار در اون کتاب حتماً به کیبورد هم قسم می‌خورد، همون طور که به قلم قسم‌خورده. عجب اعجازی داره این کیبورد فرسایی.

 

  • اگه دست از کمال‌گرایی برداری و به خودت فرصت اشتباه بدی، اون وقت خودت میشی بهترین منتقد خودت و زمانی که آدم یک منتقد باانصافِ درونی داشته باشه، دیگه منتقدان بیرونی اونو به هم نمی‌ریزند و اون وقته که انتقادناپذیر میشی.

 

  • یه جنگجوی خوب وقت و انرژی خودش رو صرف پرداختن به امور بیهوده نمی کنه و انرژی و توان خودش رو برای مسائل مهم‌تر نگه میداره.

 

  • بنویس دخترکم!

 

  • هزار کلمه‌ها اومدن که به من نقطه‌ی ضعفم رو نشون بدن و بهم یادآور بشن که دلیل توقفم چی بوده.

 

  • جستارنویسی کار دله.

 

ادامه دارد…

2 Comments

  1. اینا رو دوست داشتم لیلاترین:
    چقدر جالبه که با رشد آگاهیِ تو، کم‌کم آدمای قدیمی تو رو ترک می‌کنن و آدمای جدید از راه میرسن.
    انگار سرنوشت من و این قلم باهم عجین شده و قراره تا ابد همراه و همقدم هم باشیم.
    برای کمک گرفتن از انسان‌های دیگه جسور باشیم، جرات داشته باشیم، وقت بذاریم و بریم دنبال کمک. براش پول خرج کنیم، بهش اهمیت بدیم، مگه ما چند بار به دنیا میایم؟
    اگه دست از کمال‌گرایی برداری و به خودت فرصت اشتباه بدی، اون وقت خودت میشی بهترین منتقد خودت و زمانی که آدم یک منتقد باانصافِ درونی داشته باشه، دیگه منتقدان بیرونی اونو به هم نمی‌ریزند و اون وقته که انتقادناپذیر میشی.

    و البته این آخریه که عالیه:
    بنویس دخترکم!

    واقعا هم بیا مکرر بنویسیم:)

    1. بنویس دخترکم تا شب های تاریک به صبح روشن برسد…
      بنویس دخترکم تا ببینی از دیروز قوی تری…
      بنویس تا از نوشتن تو، قلب های تشنه ای که این روزها در عطش یک امید و عشق ناب هستند سیراب شوند…
      ما به نوشتن ادامه خواهیم داد…

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *