رویاهایت منتظر رسیدن هستند

ازش پرسیدم: پست «رگه‌هایی از طلا در میان هزاره‌ها» رو خوندی؟

گفت: بله.

گفتم: کدوم جمله رو بیشتر دوست داشتی؟

گفت: این جمله رو: (یه بازنده خودش می دونه که بازنده ست، پس هر چی هم ادا در بیاره و نقاب بزنه، به خودش که نمی تونه دروغ بگه. می تونه؟)

پرسیدم: علت دوست داشتن این جمله چی بود؟

جواب داد: آدم بازنده شاید پیش دیگران خودش رو سر پا نگه داره، خودشو شاد و سرزنده نشون بده، ولی درونِ مرده، روحِ زخمی، آرزوهای از دست رفته، امیدهای ناامید شده و رؤیاهایی که بهش نرسیده رو از خودش که نمی تونه پنهون کنه. شاید جلوی دیگران بتونی نقش بازی کنی، ولی در اصل خودتم می دونی که زندگی رو باختی، اونم خیلی بد!

 

می دونستم این حرفا خطاب به خودشه. بعد از شنیدن حرفاش خیلی چیزا دوست داشتم بهش بگم.

می‌خواستم بگم، این جمله رو نوشتم تا بدونی اگه یه روزی، یه جایی از زندگیت احساس کردی که بازنده‌ای، نیازی نیست ادای برنده‌ها رو در بیاری.

گاهی باختن لازمه تا اون چیزی که اشتباه ساخته بودیم، خراب بشه و ما دوباره از نو بسازیمش.

گاهی باختن لازمه تا تلاشمونو دو برابر کنیم، تا بریم دنبال کمک.

گاهی باید اعتراف کنیم که باختیم! چون نقاب به چهره زدن و ادای برنده‌ها رو درآوردن انرژی و توان بیشتری  از ما می گیره، خستمون می کنه. شاید اونا باورت کنند، اما تو که خودت می دونی این نیستی و این یعنی دروغ به خودت.

بسه از بس نقاب زدیم و نقش بازی کردیم!

 

یه بازنده‌ای که بازی رو باخته و دوباره از نو شروع کرده، خیلی بهتر از کسیه که تمام عمر نقاب به چهره می زنه. مبادا آدما بفهمن.

خب بفهمن! مگه مهمه؟ اصلاً برای آدما مهمه؟

یه جنگجوی شجاع از باختناشم به‌اندازه‌ی بُردناش درس می گیره. از زمین خوردنشم به‌اندازه‌ی پیروزی هاش درس می گیره؛ قوی‌تر می شه و به حرکتش ادامه میده.

 

اما قرار نیست تا ابد بازنده باقی بمونی.

وقتی هنوز زنده‌ای، یعنی یه چیزی درونت هست که به زندگی امید داره و داره ادامه میده.

به خاطر اون بجنگ و طاقت بیار.

تا وقتی زخمای روحتو پنهون کنی، هیچ‌کس نمی تونه بهت کمک کنه. زخمای روحتو ببین، درخواست کمک کن، باور کن خدا و تمام بندگان خوب و نیکِ روزگارش، مرهم هایی دارن که معجزه می کنه.

هیچ کدوم از آرزوها و رویاهات از دست نرفته، هیچ امیدی هنوز ناامید نشده. این طرز فکر توئه.

باید بلند شی و برای تحقق رویاهات بجنگی.

 

فکر نکن از تو گذشته.

چند نفر و برات مثال بزنم که در سنین بالا رفتن دنبال رویاهاشون. حتی اگه بهش نرسیدن لااقل شرمنده‌ی قلبشون نشدن، حداقل به خودشون افتخار کردن که در مسیرش حرکت کردند.

همه‌ی آدمایی که موفقن، برای موفقیتشون زحمت کشیدن، تلاش کردن، به ناامیدی ها و تردیدهاشون غلبه کردن، وگرنه اونا هیچ امتیازی نسبت به انسان‌های دیگه ندارن.

تنها امتیاز اون ها ادامه دادن، خسته نشدن، زمین خوردن و بر خاستنه، فقط همین.

 

اصلاً چرا راه دور بریم؟ مگه من نبودم که هر چی ساخته بودم، یک شبه ویران شد؟ اما حتی اون روزی که زیر آوار ویرانه‌ها بودم، خودمو تا ابد بازنده ندونستم، دوباره بلند شدم و با همون روح و جان زخمی تلاشمو شروع کردم.  می‌بینی که هنوز زنده‌ام، هنوز دارم نفس می‌کشم، هنوز می تونم از ته دل بخندم و به نظرم دنیا هنوزم جای خوبی برای زندگیه.

اگه خار یکی از گل های سرخ دنیا دستمو زخمی کرد، از تمام گل‌های سرخ  متنفر نشدم، بازم به تماشاشون نشستم، بازم با عطرشون مست شدم، بازم زیبایی شونو تحسین کردم.

تصمیم گرفتم لیلا تر از این باشم.

عاشق‌تر، عاقل‌تر، پرتلاش‌تر و استوارتر.

 

پس نذار تردیدها دلسردت کنن. بازم به ساختن ادامه بده و فراموش نکن:

«نیم دوجین تمرین و یک گوش شنوا، برای تحقق ناممکن‌ترین رؤیاهایمان کافی ست»

یک گوش شنوا و نیم دوجین تمرین.

اگه این‌ها رو داری، شک نکن که رویاهات منتظر رسیدنن…!

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *