راهی که به امتحانش می ارزد

همیشه بهترین راه را برای پیمودن می‌بینیم، اما فقط راهی را می‌پیماییم که به آن عادت کرده‌ایم.

همیشه راه‌های بهتری هم برای زندگی هست و این راه‌ها در مقاطع مختلف به ما نشان داده می‌شوند، اما اکثر اوقات راهی را می‌رویم که به آن عادت کرده‌ایم. شاید به این خاطر که انتهای آن را دیده‌ایم و می‌دانیم چیست و به کجا می‌رسد، به همین دلیل از امتحان راه‌های دیگر هراس داریم.

چند وقت پیش مشغول تماشای مصاحبه‌ی یکی از نویسندگان مورد علاقه‌ام بودم. مجری از او پرسید چگونه می‌نویسی؟ و او پاسخ داد من راه و روش خودم را برای نوشتن دارم که توضیح آن کمی سخت است، اما این راه به من کمک می‌کند که سالی یک یا دو کتاب منتشر کنم.

و من فکر کردم مگر چه راه و روش‌هایی برای نوشتن وجود دارد؟ جز این‌که قلم به دست بگیری، تمرکز کنی، گوشه‌ای آرام و ساکت بنشینی، منتظر الهامات تازه باشی و آن‌ها را روی کاغذ بیاوری.

اما با کمی تحقیقِ بیشتر و با شرکت در کلاس‌های نویسندگی، متوجه شدم هزاران راه برای نوشتن وجود دارد، هزاران راهی که نوشتن را لذت‌بخش می‌کند و بسیار ساده‌تر و آسان‌تر از آن راه‌های تکراری بود که در ذهن من وجود داشت.

بعد متوجه شدم بر طبق باوری که داشتم، نویسندگی را کار سخت و طاقت‌فرسایی می‌دیدم، از نگاه من نویسندگان آدم‌های عجیب‌وغریبی بودند که کسی به آن‌ها بها نمی‌داد، همه به‌نوعی دچار افسردگی بودند، آن‌قدر منتظر می‌ماندند تا ایده‌ای به آن‌ها الهام شود و در مورد آن بنویسند و اگر ایده‌ای نداشتند از نوشتن دست می‌کشیدند و به انتظار می‌نشستند، به موضوعات عجیب‌وغریبی فکر می‌کردند که برای اکثر مردم کوچک‌ترین اهمیتی نداشت و درنهایت هم نادیده گرفته می‌شدند و در غربت و تنهایی کتابشان را می‌نوشتند.

از آن گذشته این سرنوشت کسانی بود که با تمام آن سختی‌ها، کتابی را نوشته و عرضه کرده بودند؛ و من از سرنوشت آنانی که نیمه‌ی راه ناامید می‌شدند و هرگز چیزی نمی‌نوشتند (که می‌دانم تعدادشان کم نیست) بی‌خبر بودم!

اخیراً هم به اصرار یکی از دوستانم، به تماشای فیلمی نشستم که دقیقاً نویسنده را چنین شخصیتی جلوه داده بود و مهر تأییدی بود بر تمام باورهای من!

و همین باورهای اشتباه، از نویسندگی غول بزرگی در ذهنم ساخته بود و از این‌که قرار بود قدم در دنیای نویسندگان بگذارم وحشت کرده بودم.

نمی‌توانستم ننویسم، چون رسالت من نوشتن بود، قلبم برای آن می‌تپید، هدفم از زیستن همین بود، می‌نوشتم اما با همان باورهای اشتباه.

اما در مدرسه‌ی نویسندگی و با کمک استادم یاد گرفتم که این باور از ریشه اشتباه است، همیشه راه‌های آسان‌تری هم وجود دارند و نویسندگان صرفاً انسان‌های منزوی و تنهایی نیستند که گوشه‌ای به انتظار الهام ایده‌های ناب نشسته‌اند.

او به من یاد داد تنها راه برای موفق شدن در دنیای نویسندگی تلاش و پشتکار بسیار است.

زیاد خواندن و زیاد نوشتن است.

هر چه می‌خوانی، دو برابر آن بنویسی، بی‌وقفه بنویسی، حتی اگر هرگز آن‌ها را منتشر نکنی.

و هرگز منتظر الهام و القاء نباشی! چون نمی‌دانی این انتظار چقدر طول می‌کشد.

او به من یاد داد راه و شیوه‌ی خودم را برای نوشتن پیدا کنم که این راه می‌تواند بسیار ساده‌تر و لذت‌بخش‌تر از آنی باشد که در تصوراتم داشتم.

و من سرانجام راه خود را پیدا کردم و از آن زمان متوجه شدم که همیشه راه‌های بهتری هم برای پیمودن هست.

و به این اندیشیدم که چند نفر در این دنیا هستند که اهداف بزرگی در ذهن دارند، قلبشان برای انجام کاری و به وجود آوردن اثری می‌تپد، اما مثل من که زمانی با باورهای اشتباه، رسیدن به رؤیایم را سخت و محال می‌دانستم، آنان نیز همین‌گونه اند.

درواقع بعضی از ما علاقه‌ی زیادی به خودآزاری داریم، راه‌هایی را برای آسیب رساندن به خودمان انتخاب می‌کنیم و فکر می‌کنیم تنها راه همین است. اگر عاشقیم، تصور می‌کنیم باید در عشق رنج بکشیم، اگر هدفی داریم خیال می‌کنیم رسیدن به آن سخت است و از این بابت دچار اندوه می‌شویم.

اما فقط کافی ست یک‌لحظه بایستیم و از خودمان بپرسیم، آیا این راهی که در حال طی کردن آن هستم، تنها راه برای رسیدن به هدفم است؟ آیا راه‌ بهتری وجود ندارد؟ راهی که کمتر آسیب ببینم و سالم به مقصد برسم؟

آیا راهی هست که من هنوز آن را ندیده و امتحانش نکرده‌ام؟

یا شاید هم آن راه را دیده‌ام، اما از پیمودن آن می‌ترسم، چون به من یاد داده‌اند همیشه از راه‌های تکراری بروم!

2 Comments

  1. سلام لیلای عزیز. پیام پرمهر شما باعث شد که من سایت شما رو ببینم.
    خیلی این متنت رو دوست داشتم. مخصوصا این بخشش رو:
    “او به من یاد داد تنها راه برای موفق شدن در دنیای نویسندگی تلاش و پشتکار بسیار است. زیاد خواندن و زیاد نوشتن است. هر چه می‌خوانی، دو برابر آن بنویسی، بی‌وقفه بنویسی، حتی اگر هرگز آن‌ها را منتشر نکنی. و هرگز منتظر الهام و القاء نباشی! چون نمی‌دانی این انتظار چقدر طول می‌کشد.”
    من هم این رو از شاهین عزیز یاد گرفتم که خیلی برام ارزشمنده و شما به زیبایی این رو به قلم درآوردی.
    موفق باشی. من هم نوشته های شما را خواهم خواند:)

    1. سلام سمانه ی عزیزم…
      اولین دیدگاه های ثبت شده در سایت من هم از طرف تو نازنین بود و من به این خاطر بسیار خوشحالم…
      درسته سمانه جان. یکی از بزرگ ترین برکاتی که شامل حال من و تو که عاشق نوشتن و قلم زدن هستیم شده آشنایی با شاهین عزیزِ. و من چقدر متنی که در موردش نوشته بودی و اون رو مهربان و بخشنده معرفی کرده بودی دوست داشتم.
      واقعا که شاهین با مهربانی و بخشندگی منحصر به فرد خودش، تمام تجربیاتی که با تلاش و پشتکار بی وقفه ی خودش به دست آورده به ما می بخشه و در این مسیر یکی از ستون های اصلی حرکت ماست.
      باشد که شاگردان قدردانی باشیم…

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *