راز زیبای یک عشق

هر عشقی با تمام تلخی ها و شیرینی ها، برای خود یک قصه ای شگفت انگیز است. و شاید زیباترین قصه های دنیا، آن هایی هستند که از عشق و درس های بی نظیر آن برای ما می گویند.

اگر تاکنون کتاب شازده کوچولو اثر «آنتوان دوسنت اگزوپری» را مطالعه نکرده باشید، حتماً اسم آن را شنیده‌اید و بخش‌هایی از آن را در گوشه و کنار خوانده‌اید.

چند روز پیش بالاخره این کتاب زیبا را مطالعه کردم و دیدم باوجود بیان ساده‌اش، حرف‌های زیادی برای گفتن دارد.

گاهی اوقات یک کتاب چند صد صفحه‌ای یا یک سخنرانی چندساعته، نمی‌تواند آن چیزی که حقیقت است را به زیبایی بیان کند؛ اما یک داستان کوتاه و ساده، آن‌چنان اثر می‌بخشد که هرگز در طول زندگی آن را فراموش نخواهی کرد. (به‌خصوص اگر آن داستان را خودت نیز تجربه کرده باشی.)

این اثر زیبا، داستان شازده کوچولویی را روایت می‌کند که در سیاره‌ای کوچک زندگی می‌کرد و هر روز مجبور بود نهال‌های درخت بائوباب را از زمین بکند، چون اگر آن‌ها رشد می‌کردند و تبدیل به درخت بزرگی می‌شدند، تمام سیاره‌ی او را فرامی‌گرفتند و آن را از هم متلاشی می‌کردند.

روزی که مثل همیشه، مشغول کندن نهال‌های بائوباب بود، چشمش به یک ساقه‌ی کوچک و لطیفی افتاد که تازه سر از خاک بیرون آورده بود. شازده کوچولو متوجه شد این گیاه، با گیاهان دیگر فرق دارد. به همین دلیل به‌جای این‌که او را از زمین بکند، با دلسوزی و دقتِ تمام به مراقبت از آن پرداخت. تا این‌که بعد از گذشت مدتی، آن گیاه غنچه‌ی کوچکی داد و یک روز صبح، هم‌زمان با طلوع خورشید، انتظار شازده کوچولو به پایان رسید و آن غنچه شکفت و تبدیل به یک گل زیبا شد.

او از خوشحالی در پوست خود نمی‌گنجید. زحماتش به ثمر رسیده بود، غنچه‌اش شکفته شده بود و حالا گل بسیار زیبایی در برابر دیدگانش خودنمایی می‌کرد.

شازده کوچولو محو زیبایی آن گل شده بود و درست همان‌جا بود که عاشق شد!

عاشق آن گل سرخ.

تجربه‌ی این احساس بسیار شگفت‌انگیز بود. اما آن گل بسیار مغرور و خودپسند بود و با حرف‌هایش که گاهی تلخ و آلوده به بدگمانی بود، باعث رنجش قلب شازده کوچولو می‌شد.

آزار و اذیت‌های آن گل، آن‌قدر زیاد و غیرقابل‌تحمل شده بود که یک روز شازده کوچولو بی‌طاقت شد و تصمیم گرفت سیاره‌ی خود را ترک کند و به‌جای دیگری برای زندگی برود.

او برای آخرین بار به دیدار گل سرخش رفت تا با او خداحافظی کند.

گل دلش گرفته بود. آخر او هم شازده کوچولو را بسیار دوست می‌داشت، اما غرورش هیچ‌وقت اجازه نداده بود که آن را بر زبان آورد. پس به شازده کوچولو گفت: حالا که تصمیم به رفتن گرفته‌ای برو!

این را گفت و روی خود را به سمت دیگری برگرداند، چون نمی‌خواست شازده کوچولو گریه‌اش را ببیند، به‌راستی‌که گل مغرور و خودپسندی بود.

شازده کوچولو از سیاره‌اش کوچ کرد و بعد از سفری پرماجرا به زمین رسید.

در سیاره‌ی زمین، بعد از گذشتن از نقاط مختلف و آشنایی با موجوداتی که در آنجا زندگی می‌کردند، ناگهان در یک نقطه از زمین با یک گلستان پر از گل سرخ، درست شبیه به گل خودش روبرو شد!

شازده کوچولو مات و مبهوت مانده بود؛ شاید هم احساس بدبختی می‌کرد. چون تا قبل از آن فکر می‌کرد گلش در تمام عالم بی‌همتاست، اما حالا روی زمین 5 هزار گل درست شبیه او را می‌دید!

به خاطر حماقت خود به گریه افتاد. همان لحظه روباهی از کنارش می‌گذشت، ساعتی با شازده کوچولو سخن گفت و سپس برای آن‌که با همدیگر دوست شوند به شازده کوچولو گفت: مرا اهلی کن.

شازده کوچولو پرسید: اهلی کردن یعنی چه؟

روباه گفت: یعنی ایجاد علاقه.

روزها گذشت و سرانجام شازده کوچولو توانست روباه را اهلی کند.

بعد از اهلی شدن روباه، شازده کوچولو متوجه یک حقیقت شیرین شد.و آن حقیقت این بود که شاید ازنظر ظاهری، تمام روباه‌ها شبیه همدیگر بودند؛ اما روباهِ او، حالا دیگر برایش یک روباه معمولی نبود!

و آن زمان بود که شازده کوچولو معنی عشق را فهمید.

با خوشحالی به گلستانِ گل‌های سرخ رفت و به آن‌ها گفت:

من اشتباه می‌کردم، شما هیچ شباهتی به گل من ندارید. شما که هنوز چیزی نشده‌اید و کسی شما را اهلی نکرده است.شما زیبایید، اما درونتان خالی ست. به خاطر شما نمی‌توان مُرد.

اما من برای گل خودم می‌مُردم!

شاید گلِ من از نگاه رهگذران، یک گل عادی مثل شما باشد، اما من که می‌دانم او به‌تنهایی از همه‌ی شما سر است. چون فقط من به او آب داده‌ام، فقط من از او مراقبت کرده‌ام، فقط من به شکوه و شکایت و حتی خودستایی او و گاهی به سکوتش گوش داده‌ام، چون او گل من است.

دل شازده کوچولو  برای گلش تنگ شده بود.

او با خود گفت: باید درباره‌ی او، از روی کردارش قضاوت می‌کردم نه گفتارش. او همه‌جا را معطر می‌کرد و به دلم روشنی می‌بخشید، من هرگز نباید از او فرار می‌کردم.

باید از پشت تمام حیله‌گری‌های ناشی از ضعف او، به مهر و عاطفه‌اش پی می‌بردم. وه که چه ضد و نقیض‌اند این گل‌ها و من بسیار خام‌تر از آن بودم که بدانم چگونه دوستش بدارم!

پشت تمام بهانه‌ها و آزارهایی که نشاءت گرفته از ضعفِ آن گل بود، مهر و عاطفه‌ای وجود داشت که شازده کوچولو هرگز ندیده بود و اینجا روی کره‌ی زمین از خامی خود در عشق شاکی بود.

شازده کوچولو سرانجام تصمیم گرفت به سیاره‌ی خود و به نزد گلش برگردد. به همین علت برای آخرین بار به دیدار روباه رفت.

روباه به او گفت: حالا که داری می‌روی، می‌خواهم رازی را با تو در میان بگذارم. آنچه به گل تو ارزش داده، عمری ست که به‌پای آن صرف کرده‌ای.

آدم‌ها این حقیقت را فراموش کرده‌اند، اما تو هرگز نباید فراموش کنی که: هر چه را اهلی کنی، همیشه مسئول آن خواهی بود. تو مسئول گل خودت هستی.

شازده کوچولو برای این‌که به خاطر بسپرد تکرار کرد: من مسئول گل خودم هستم!

سپس به دشت گل سرخ نگاه کرد و گفت: آدم‌ها 5 هزار گل سرخ را در یک باغچه می‌کارند، اما گلی را که می‌خواهند در آن میان پیدا نمی‌کنند!

چشم‌ها کورند، باید با دل جستجو کرد.

من مسئول گلم هستم، او بی‌دفاع و ضعیف است، چقدر هم ساده‌دل است. به‌جز چهار خار بی‌مصرف، هیچ وسیله‌ای برای دفاع از خود در برابر دنیا ندارد، من باید به نزد او برگردم.

و سرانجام همین کار را کرد و به نزد گل خودش بازگشت.

کتاب شازده کوچولو، درس‌های بی‌شماری برای ما انسان‌ها دارد. برای ما که فراموش کرده‌ایم نسبت به آن چه که اهلی می‌کنیم تا قیامت مسئولیم.

و اما مهم‌ترین درسی که این کتاب زیبا به من داد، آن چیزی بود که در وجود شازده کوچولو بود.

«وفای او نسبت به گلش»

با این‌که از او آزرده بود، اما حتی برای لحظه‌ای فراموشش نکرد و همیشه خود را در برابر او مسئول می‌دید.

بله. گاهی ما آدم‌ها خیلی زود از یاد می‌بریم که روزی، کسی را نسبت به خود اهلی کرده‌ایم. و اگر انسانی اهلی کسی شود، دیگر هرگز آن آدم قبلی نخواهد بود. به همین دلیل است که ما در برابر تمام اهلی شدن‌ها مسئولیم…

به‌شدت مسئولیم.

2 Comments

  1. سلام لیلای عزیز قصه های دلم
    نوشته های شما همیشه منو با یه دنیای دیگه آشنا می کنه دنیایی که توی اون میشه یه زندگی ای خیلی راحتر از این زندگی امروزی ساخت حس می کنم با وجود شما ،حرفاتون و نوشته هاتون همیشه میشه حس کرد روزای خوبم در راهه .
    اما در مورد این مطلب ، شماهم یادتون باشه عمر و انرژی تون را صرف اهلی کردن یه عده ایی کردین و از عشق شما بی نصیب نیستند
    پس رهایم نکنید ….

    1. سلام فاطمه جان. ممنونم که نوشته های منو می خونی و خوشحالم که با این دید بهشون نگاه می کنی.
      مسئول یک انسانی بودن خیلی سخته، امیدوارم من هم بتونم از پسش بر بیام.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *